على اكبر دهخدا

803

امثال و حكم ( فارسى )

سيد نصر اللّه تقوى . دريغ از يك هل پوچ . هل هيل است كه قافلهء صغار باشد و پوچ كاواك و ميان‌تهى است . و معنى آنكه هيچ چيز ندارد . دريغست ايران كه ويران شود * كنام پلنگان و شيران شود همه جاى جنگى سواران بدى * نشستنگه شهرياران بدى ( . . . كنون جاى سختى و جاى بلاست * نشستنگه تيز چنگ اژدهاست . ) فردوسى . دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست * ( علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد . . . ) رجوع به : علاج واقعه . . . ، شود . درىكش نيارى دگر ره گشود * مياز از پى بستنش دست زود . حضرت اديب . دريكه ندارى دربان چكنى . از جامع التمثيل . در يكى تن يكى دل از دو به است * ( كشوريرا دو پادشا فره است . . . ) سنائى . در يكى حال مستحيل بود * اجتماع وجود مختلفين . سنائى . درى نبست زمانه كه ديگرى نگشاد * ( از آنزمان كه فكندند چرخ را بنياد . . . ) رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود . دزد آمد هيچ چيز نبرد . بعد از بيم و هراس از تصور توجه ضررى يا گم‌كردن چيزى با تحقيق و حساب معلوم شد كه تصورى نابجا و خطا بوده است . دزدان ز برهنگان گريزند * ( خود دزدان با تو چون ستيزند . . . ) خاقانى . دزد از خانهء مفلس خجل آيد بيرون * ( عشقت آمد پى دل بردن و در سينه نيافت . . . ) دزد اگر خرقهء زاهد ببرد مغبون است . دزد بازار آشفته مىخواهد . نظير : من فرص اللص ضجة السوق . رجوع به : آب را گل‌آلود . . . ، شود . دزد باش و مرد باش . مروت و جوانمردى در دزدى نيز ستوده است . دزد بدزد مىزند خدا خنده‌اش ميگيرد . دزد بدزد مىزند واى بدزد آخرى . دزد چون شحنه شود امن كند عالم را * ( مىكند كار خرد نفس چو گرديد مطيع . . . ) صائب . نظير : چو چيز خويش در دزدان سپارى * از ايشان بيش يا بى استوارى . ويس و رامين . دزد حاضر و بز حاضر . نظير : طرفين دعوى رويا رويند و حقيقت زود پيدا شود . ناورده‌اى برون چو منى در هزار قرن * اينك تو ايدرى فلكا و من ايدرم . ابو الحسن ابن ناصر علوى . دزد دانا ميكشد اول چراغ خانه را . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . دزد دزد را ميشناسد و ولى ولى را . گج .